سيد محمد باقر برقعى
3136
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چو در ره كودكان بيكار بودند * سر دانشنمايى را گشودند ميان ما تشاجر در گرفته * سخن از سير انجم سرگرفته يكى پرسيد كاين خورشيد خاور * كجا بود و كجا شد غايب آخر يكى گفتش كه از كوه مقابل * سحر بيرون شد اينجا گشت آفل يكى ديگر كز او باهوشتر بود * به دو باب نزاع و بحث بگشود كه چون در كوه غربى گشت پنهان * چسان فردا شود از شرق تابان ؟ و گر در طول شب پيمايد او راه * شود ظاهر به مردم خواه ناخواه جوابش ديگرى گفتا ز اطفال * كه بشنيدم ز باباى كهنسال كه پشت مغرب و مشرق بود چاه * وز آن چاه است اندر يك دگر راه رود خورشيد شب از غرب تا شرق * زند فردا ز چاه مشرقى برق يكى گفتا كه اين خورشيد تابان * شود بر شكل مه شبها نمايان بپيمايد ره خود تا سحرگاه * دوباره سر برآرد صبح از چاه جوابش ديگرى گفت اى خردمند * نتابد ماه شبها نيز يكچند اگر خورشيد بودى ماه در شب * ببايستى شود مهتاب هر شب از اين بگذشته ، با چشمان مكرّر * مه و خورشيد را ديدم برابر * * ميان چند طفل خردسالى * چنان بگرفت بارى قيل و قالى كه بر تحقيق آن آشوب و غوغا * گروهى جمع شد بهر تماشا يكى دانشورى جست از يمانه * گرفت از علّت غوغا نشانه چو از موضوع دعوا گشت آگاه * بگفت اى كودكان مانده از راه اگر بينيد شرق و غربى از دور * نبايد شد از اين اوهام مغرور نه خود اين كوهها حد زمين است * نه تنها آسمان را وسعت اين است شويد از كوه غربى گر فراتر * به چشم آيد شما را غرب ديگر هزاران سال اگر عالم نورديد * جهان را جابهجا يكسر بگرديد همين شرق و همين غرب است پيدا * چه در كوه و چه دريا و چه صحرا پس اين حلقه نه از حد آسمان است * كه اين سرحدّ فكر كودكان است * *